قصه رنگین کمان

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود .
خرگوش کوچولو پشت پنجره نشسته بود و بیرون خونه را نگاه می کرد ، هوا بارونی بود و خرگوش کوچولو منتظر بود که بارون تموم بشه و بتونه بره بیرون بالاخره بعد از یک ساعت بارون تموم شد .
خرگوش کوچولو وقتی دید بارون تمام شده

عضویت و خرید اشتراک

قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید.

قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید .

اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.