دسته بندی: قصه گویی

خرگوشی که توی اتاق خودش نمی خوابید

خرگوشی که تو اتاق خودش نمی خوابید.🐰یکی بود یکی نبود.تو یه جنگل سرسبز و قشنگ تو یه لونه بزرگ با اتاقای خوشگلمامان خرگوشه و بابا خرگوشه با دم پنبه ای خرگوشک ناز و بلا زندگی میکردند.🐇مامان خرگوشه وبابا خرگوشه خیلی دم پنبه ای رو دوسش داشتن و همیشه واسش هویج خوشمزه و آبدار از مزرعه ی هویج میکندن و اونم هویجا رو با اشتها میخورد.ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای...

قصه قورباغه عینکی

قورباغه توی برکه نگاه کرد وسط برکه ی آب، یه سنگ سبز دید . از روی خشکی پرید روی سنگ وسط آب . وقتی پرید تازه متوجه شد که اون یه سنگ نبود یه برگ سبز بود .برگ سبز توی آب فرو رفت و قورباغه هم افتاد تو آب ..ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید. وارد...

دانه کوچولو

یکی بود یکی نبود.توی حیاط خونه بی بی رعنا چند تا درخت بزرگ و قشنگ بود کنار درخت های گل های سرخ و زرد کاشته بود. پایین گل سرخ یه دانه گل افتاده بود..ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید. وارد...

قصه سارا کوچولو

یکی بود یکی نبودتوی یک خونه گرم و صمیمی دختر کوچولوی به اسم سارا با پدر و مادرش و پدر بزرگش زندگی می‌کرد.سارا کوچولو کلاس اولی بود.خانم معلم گفته بود که یک نقاشی قشنگ با موضوع ایران بکشند. سارا کوچولو نمی دونست چی بکشه!!!!.ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید. وارد...

قصه قطره کوچولو

یکی بود یکی نبودتو آسمان آبی خدا یه عالمه قطره کوچولو رو ابرها منتظر هو هو خان باد مهربان نسشته بودند. آخه هوهو خان ابرها رو فوت میکنه بهم میرسونه بعد اینکه ابرها بهم خوردند و فشرده شدند قطره ها باران می‌شوند و می بارند.همه قطره ها از اینکه می‌خواهند باران بشوند خوشحال بودند ولی .ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید. وارد...

قصه رنگین کمان

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود .خرگوش کوچولو پشت پنجره نشسته بود و بیرون خونه را نگاه می کرد ، هوا بارونی بود و خرگوش کوچولو منتظر بود که بارون تموم بشه و بتونه بره بیرون بالاخره بعد از یک ساعت بارون تموم شد .خرگوش کوچولو وقتی دید بارون تمام شده .ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید. وارد...

قصه شهر کثیف

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.یه شهری بود که حیوونای زیادی در آن زندگی می کردند . یکی از اون حیوونا آقای جوجه تیغی مهربون بود . آقای جوجه تیغی یک کار خیلی خوبی می کرد همیشه وقتی آشغالی روی زمین ، یا کنار رودخونه یا کوچه و خیابون می دید اونو برمی داشت و داخل سطل زباله می ریخت . همه حیوونا وقتی جوجه تیغی رو می دیدن مسخرش می کردن .ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می...

قصه میمون بازیگوش

یکی بود ؛ یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .توی یک جنگل سرسبز یه میمون کوچولوی بازیگوش بود ، که تموم حیوونای اون جنگل از دست این میمون در عذاب بودند. مثال وقتی خرگوش کوچولو حواسش نبود و داشت هویج می خورد ؛ یواش یواش با دمش از درخت.ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید. وارد شوید

بزغاله خجالتی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود .توی یک مهد کودک یک بزغاله خجالتی با بقیه بزغاله ها بود بزغاله خجالتی قصه ما همیشه آروم و بی سر و صدا بود همیشه از بقیه بزغاله ها جدا وایمیستاد و به بازیشون نگاه میکرد همیشه خودش تنها بود نمی رفت با بقیه بازی بکنه خانم مربی دستش می گرفت و می بردش کنار بقیه بچه ها و میگفت باهاشون بازی بکن ولی بزغاله خجالتی .ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده...

قصه بره ناقلا

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.یه مزرعه قشنگی بود ؛ توی مزرعه حیوونای مهربونی بودند .توی آغل چند تا بزغاله بازیگوش و بره ناقالا همراه بقیه بزها و گوسفندها بودند.یه روز که مثل همیشه بزهاو گوسفند ها رفته بودند چراگاه، بره ناقالا از آغل اومد بیرون ، .ihc-locker-wrap{}عضویت و خرید اشتراک قدم اول : عضو وب سایت شوید . بر روی عضویت کلیک کنید. عضویت قدم دوم : خرید اشتراک انجام دهید . برای خرید اشتراک کلیک کنید . اگر قبلا عضو شده اید می توانید وارد شوید . برای ورود کلیک کنید. وارد...